تبلیغات
یک جای دنج برای من - توکه مهربانترینی!
 
یک جای دنج برای من
 
 
سه شنبه 10 آذر 1394 :: نویسنده : بانوی کوچک
پارسال همچین روزی من وخانواده ام رفتیم خونه همسر اینا بعداز اینکه دوباربامامانش اومدن خواستگاری وباهم حرف زدیم ویکباررفتیم مزارشهدای گمنام پارسال شب اربعین دعوت شدیم خونشون همسر نذری داشت ومامانش ازمون خواست که بریم خب برام مهم بود وضع خونه وزندگیشون روببینم اما چیزی که توهمون چندتا برخورد فهمیده بودم سادگی بود!
توقع زندگی خیلی تجملاتی ومرفه ام نداشتم اما چیزی که باهاش مواجه شدم فراترازتصورم بود ی خونه قدیمی که جلوش تابلو هیات نصب شده بود واردکه شدیم همه چی برام غریب بود ادمایی که بودن فقط مامان وخواهرشومیشناختم بعدا فهمیدم که همه اون ادما خاله ها ودایی های همسربودن بهمون تعارف کردن ونشستیم دخترخواهرهمسر تازه به دنیا اومده بود مامان همسر دادبغلم وگفت بروبغل زندایی!خب رفتن ما به خونشون نشونه ی مثبت بودن جواب منوداشت دیگه بعد ی خورده وقت همه ی اون خانومایی که بودن اومدن دورمون  نشستن وازهمسرتعریف کردن که چقد پسرخوبیه وهمه مردای فامیلشون زن دوستن والان میبینم که درست میگفتن واقعا هستن !برخلاف مردای خانواده ی خودم پدری ومادری که اینجوری نیستن بعدخواهرهمسرشروع کردبه سوال پرسیدن که من تلگرافی جوابشومیدادم ومیگفت همیشه انقدکم حرفین ؟!مامانم بجای من جواب میدادخجالت میکشیدم خب ازمون پذیرایی کردن یکم بعدترش همسرودیدم که ردشد ازاتاق پشتی به خواهرم نشونش دادم بعدازاینکه هیات تموم شد پدربزرگ همسراومد که باماصحبت کرد اما من نمیفهمیدم چی میگفت هنوزم اگه همسرنباشه متوجه نمیشم لهجه شیرین نطنزی داره وی سری اصطلاحای خاص خودشو باباحاجی ی معنویت خاصی داشت ونورانی بودبعدکه مارفته بودیم به همسرگفته بودچقدازمن خوشش اومده بوده والان منوکه میبینه پیشونیمومیبوسه وفشارم میده همسرحسودیش میشه ومیگه چراتورو وی ای تحویل میگیره؟!خلاصه اون شب هیات که تموم شد مابلندشدیم که بریم که ی دفعه همسر ودیدیم الهی فداش گوشاش سرخ شد ازخجالت واصلایادش رفت به ماسلام کنه که باسلام کردن مامان  به خودش اومد وبعدابهم گفت ازچادرمن خوشش اومده بود وتعجب کرده بود من همیشه ازاین چادرملی ها سرم میکردم اون دفعه قبلی که باهمسرکه اون موقع اقای خواستگاربودن !رفتیم مزارشهدا بهم گفتن من اصلا ازاین مدل چادرادوست ندارم ومن دفعه دیگش که همدیگرومیدیم چادرموعوض کردم اون شب تموم شد وموقع رفتن بهمون غذای نذری دادن ومارفتیم خونمون واین خاطره اربعین واسه همیشه ثبت شد امسال چون همسر نتونست بره کربلا وبچه های هیاتشون نیستن  میریم نطنز واونجا نذرشو میده سه چهارروزی نیستم این روزا التماس دعا 

خداجون دوستت دارم ممنونم ازت بخاطرهمه ی مهربونیات بخاطر وجودهمسر بخاطر همه چی








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 12 آذر 1397 04:18 ب.ظ
An impressive share! I've just forwarded this onto a coworker who has been conducting a little
homework on this. And he in fact bought me dinner due to the fact that I
found it for him... lol. So allow me to reword this....
Thank YOU for the meal!! But yeah, thanks for spending some time to
talk about this subject here on your site.
پنجشنبه 1 شهریور 1397 05:47 ق.ظ
Don't go additional! All of us face adversity in our lives.
شنبه 1 مهر 1396 06:53 ب.ظ
Hi every one, here every one is sharing these knowledge, therefore it's good to read this webpage,
and I used to visit this weblog everyday.
سه شنبه 28 شهریور 1396 02:09 ق.ظ
I have read so many content on the topic of the blogger lovers but this paragraph is actually a pleasant post, keep it up.
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:22 ب.ظ
An impressive share! I have just forwarded this onto a colleague who
was doing a little research on this. And he in fact ordered
me lunch due to the fact that I discovered it for him...
lol. So allow me to reword this.... Thanks for the meal!!
But yeah, thanks for spending some time to talk about this subject here on your web site.
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:53 ق.ظ
obviously like your website but you need to test the spelling on quite
a few of your posts. Many of them are rife with spelling problems and I find it very troublesome to inform the reality then again I
will definitely come again again.
دوشنبه 30 آذر 1394 02:54 ب.ظ
سلام منم نطنزیم اصالتا کیو اونجا دارید ؟ فامیلیت چیه؟ من وبلاگ ندارم اما وبلاگ خون قهاری هستم
یکشنبه 15 آذر 1394 06:48 ب.ظ
خوشبخت بشید عزیزم
جمعه 13 آذر 1394 11:38 ق.ظ
گاهی تنها راه درمان روانهای پریشان ، فراموشی است. اُرد بزرگ
پنجشنبه 12 آذر 1394 02:00 ب.ظ
چه خاطره زیبایی ...چه خوبه که ماندگار شد
بانوی کوچکبلی ....ممنونم
پنجشنبه 12 آذر 1394 10:24 ق.ظ
سلام دوستم
اینکه نوشتین فراتر از تصورم بود یعنی چی؟یعنی سادیشون یا مرفه بودنشون؟
میتونم بپرسم اختلاف سنیتون با همسرتون چقدره؟
بانوی کوچکسادگیشون ..سه سال بزرگترن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بانوی کوچک
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :