تبلیغات
یک جای دنج برای من - سوتی +سوپرایز
 
یک جای دنج برای من
 
 
یکشنبه 11 مرداد 1394 :: نویسنده : بانوی کوچک
/سلام رفقا خوبید ؟ازاخرین پستی ک گذاشتم 6روزمیگذره خب این چندروزاتفاقای مختلفی افتاد ک میگم خدمت تون سه شنبه شب همسرگفت میام پیشت شام وشبم میمونم منم حالم زیاد خوب نبود ونیس!شام ماکارونی داشتیم همسرکه اومد ی جعبه شیرینی بزرگ با ی پلاستیک انجیرخشک نمیدونم یکی دوروزپیش کجابودیم بهش گفتم چقددلم انجیرخشک میخواد وسه شنبه ک اومده بود خریده بود شام خوردیم ورفتیم بالا ک بخوابیم همسرگفت بریم ازتوماشین مدارکمو بیارم رفت وبا ی پلاستیک برگشت وهمون موقع دزدگیرماشین قاطی کرد و یربع بعد که درست شد اومد بالا هعی من گفتم تواین پلاستیکه چیه میگفت امانت ومال کسیه منم میگفتم خب چرااوردیش میزاشتی بمونه توماشین وتوش چیه میگفت نمیدونم منم بیخیال شدم وگذاشتم کنار ی دفعه گفت چشاتو ببند بعد ازتو پلاستیک دوتا ماگ اوردبیرون خییلی خوشگل بعدم گفت ببخشید نشد کادوش کنم خییییلی چسبید وکلی سوپرایزشدم چهارشنبه صبح همسرکه راهی کردم خودم تا ۹/۳۰ خوابیدم بعدم رفتم بیرون اول مدرسه خواهرم ک پروندشو بگیرم ک مسولش نبود وازاونوررفتم خونه معلم زبان سابقم وسرراه واسه دخترخواهره مسلی  ی هدبند خریدم واونجا ازته دل ازخدا خواستم ک بهم دختربده همش ازاین جینگیلی جات بخرم براش خونه معلمم بودم تاساعت  بعد همسراومددنبالم بعد باهمسراومدیم خونشون همسرخوابید وازاونور رفت بنرهیاتشون هماهنگ کنه بعدش رفتیم دکترجواب ازمایشمو ببینه ک بهم گفت حتی ی ذره هم کم خونی ندارم ونه کمبود اهن اما چربی خوبم پایین بود ک برام دارو نوشت چربی بدم هم پایین بود وبهم گفت کمتر سراغ شیرینی وشکلات برو چون قندم بالابود خلاصه بعد دکتر همسرکلی خوشحال شد ک خداروشکرمشکلی ندارم  بعد رفتیم همسر ی تنیسل بو خرید چندروزیه دستشو تو کاردردمیگیره واذیتش میکنه بعدم رفتیم خونه ما مامانم قابلمه استیل و وسایل پاسماوری واینا خریده بود باهمسردیدیم وکلی ذوق کردیم وهمسرهمش میگفت کی بریم خونه خودمون بعد رفتیم خونه همسراینا وشام خوردیم وخوابیدیم وفردا صبح رفتیم بازمدرسه خواهرم بازم مسولش نبود کلی شاکی شدم همونجا میخواستم بزنم لهش کنم زنیکه احمقو!ک دوباره مارو کشونده بوپدونبود بعد رفتیم دنبال خواهرم وهمسرنگه داشت بستنی حاج بابا خوردیم واومدیم خونه ما مامانم ی دوساعتی باهام حرف زد وبعدرفتیم خونه همسری اینا وناهارخوردیم وخوابیدیم بعدهمسررفت بیرون دنبال کاری وقتی داشت میرفت گفتم گوشیموبزنه شارژو وقتی بیدارشدم دیدم زیرموبایلم ی یادداشت گذاشته انقدددد ذوق کردم ک نگو حالاعکسشو میزارم بعد مامانم وبابا داداش کوچیکه رو اوردن ک شب همسر هیات داره ببریمشون حرم حضرت عبدالعظیم چون وفاتشون بود باهمسررفتیم حرم مادرهمسر بود تا  12اونجابودیم بعد همسر منو داداشی روگذاشت خونه فردا قراربود با مامانم بریم خرید  جمعه صبح بابا رفت سرخونه مون من ومامانم صبحونه خوردیم وراه افتادیم وکلیییی خرید کردیم وسینی ازجنس بامبو باکلی وسیله دیگه این جنسی خریدیم ان شالله همه دختراهم این حس رو تجربه کنن خیییییلی خوبه بعد ساعت 3 ب همسر پیام دادم ببینم میتونه بیاد دنبالمون یانه ک گفت میخواسته بیاد اما بابابهش گفته بالاسر کارگرابمونه خودش میاد دنبالمون اونجا ک بودیم تو بازار مامان گردوتازه واسم خرید وکلی خوشمزه بود جاهمگی خالی اخه چندروز پیش هوس اونم کرده بودم طفلی همسر میگفت تو بارداربشی پوست منو کندی بس ک هردقه هوس چیزی کنی بعد توراه ک بابابامیومدیم برامون ساندویچ گرفت وخوردیم ازاونورم رفتیم خونه وهمسر گفته بود شب میام خونتون چون بازی داره وشبم میمونم خلاصه اون شب مرغ پختم وباکلیییی خستگی رفتم تو اشپزخونه وجمع وجور کردم شام ک خوردیم من گیج گییج بودم بعد باهمسر خندوانه دیدیم و من کاملا لم داده بودم بهش وخیییلی خوب بود ی حس عالی داشتم بعد رفتیم بالاک بخوابیم اما خوابمون نبرد وتا ساعت 3 بعد همسرگفت بریم کله پزی منم موافقت کردم دوش گرفتیم وحاضرشدیم ک بریم یعنی من دزدی میرفتم انقد استرس نداشتم بس ک مواظب بودیم کسی بیدارنشه حالا تااینجاداشته باشین سوییچ برداشتم اومدیم تو ماشین یادم افتاد کلید نبردم  حالا چیکارمیکردیم تاصبح بعد ب مامانم پیام دادم ک مارفتیم بیرون واینجوری شده کلید بزارتولوله جاتون خالی باهمسررفتیم کله پزی و کلپچ زدیم ک بسیار چسبید مخصوصا ک نونش تازه بودخوردیم وبرگشتیم خونه همسررفت دیدکلید گذاشتن انقد خوشال شدیم ک نگوووکلید برداشتیم واومدیم خوابیدیم تا 12 بعدم ظهر ی چیزی خوردیم ومن کباب تابه ای درست کردم  همونطوری ک تواشپزخونه بودم همسراومد بغلم کرد هعی میگفت قربونت برم کدبانوی من جدیدا هم اسم منو توگوشیش گذاشته یارقشنگ دلم تا ی هفته پیش نفس بودم وهمسر ناهارخورد ورفت بعدم منم تاساعت 6تواشپزخونه بودم ومشغول تمیزکاری بعد م ک مامان بابااومدن منم دم اذان خوابم برد و نیمساعت بعدازگرمابیدارشدم شام خوردیم وخوابیدیم ....
همینا دیگه شاد باشین الهی ....دعامون کنین  عکساروگذاشتم ادامه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 02:51 ق.ظ
I every time used to read paragraph in news papers but now as I am a user of net so from now I
am using net for posts, thanks to web.
دوشنبه 12 مرداد 1394 04:38 ب.ظ
عجب بانمك هستن این ماگ ها مبارك باشه
بانوی کوچکممنونم
دوشنبه 12 مرداد 1394 03:18 ب.ظ
چقدر ماگ هاتون خوشگلن ...
دلم خواااااست
بانوی کوچکقابل نداره عزیزم
دوشنبه 12 مرداد 1394 12:01 ب.ظ
همیشه خوش باشید..

شما و همسر متولد چه سالی هستید؟
بانوی کوچکمن 72همسر69
دوشنبه 12 مرداد 1394 09:45 ق.ظ
چشای ورقلمبیده دختر پسره خیلی جیگره:)))مبارکت باشه.ان شااله همیشه ب خوشی
بانوی کوچکمممممنووووونم عسیسم
یکشنبه 11 مرداد 1394 04:15 ب.ظ
خوراکی های خوشمزه نوووووش جونت،مخصوصا شیرینی ها که من عاشققققششم!
وااا من این گزینه نظر خصوصی رو ندیده بودم!فکر کردم نمیشه برات نظر خصوصی گداشت.الان میام رمز رو برات میدارم.
بانوی کوچکجات خالی عجیجم ممنونم دیدم
یکشنبه 11 مرداد 1394 04:06 ب.ظ
اوخی لیواناشو ایشالا همیشه لبتون خندون و دلتون پر از عشق باشه
بانوی کوچکممنوونمم مهربون
یکشنبه 11 مرداد 1394 03:41 ب.ظ
ایشالله همیشه خوش باشید
بانوی کوچکمممنوووونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بانوی کوچک
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :